چشمانم!

چشمانم!

باران در خشکسالی وجود،عطش زندگی جار میزند و فریادهای «با من بمان» گلوی هستی را در هنجاری از نبودن، به دار میکشد!

چقدر فرصت با توبودن، بی تو بودن را میترساند و من …

ومن به تاثری از تمام نبایدهای نا مشروع، بایدهای تکراری واجباری را فرصت حضور میسازم.

کاش میشد تمام زندگی در تویی از جنس باور خلاصه میشدودیگر هیچکسی از میان تمام کس ها، حکم باید وشاید را در تحکمی از نبایدها فریاد نمیزد؛آندم من قدمهای باور را در گورستان اندیشه های تنگ شده در پلشتیهای زندگی را لگد سار میسازم تا هستی وجودبه  حقیقت باتو بودن،رهسپار گردد.

چشمانم!

چرا باید رنگهای زندگی را در تیره گی تنگ ارزشیهایی باطل،به سیاهی بی انتها سوق داد وهجوم زیبایی را در زنجیری از جنس:سالار شدنها،گره زد وزشتیهای نباید را تجلیل کرد؟

چرا باید در چرایی از جنس من وتو فاصله هاپررنگ گردد و….

وما در چرای بودن،زندگی را در بادی از جنس صدوبیست روز به پرواز در آوریم وندانیم هستی من وتو از اوست که بودنش حقیقت لا منفعل زیستن است!

ومن!

من امروز برای تمام نبایدهای گم شده در بایدها، قریاد میشوم وقدمهای خم شده در شنهایی ساحل زندگی را به استقامت استوی وجود جهت میدهم تا دیگر هیچکس با اندیشهء خود حکمی از بایدهای بی دلیل در نزند!

چشمانم…..

هنوز سبزی فردا مرا فریاد میزند!

 

حلقهء یکی شدن

در فصلی از یک ایهام
لرزان لرزان
هجوم تاریکیها را پس زدم
ودر حاشاکردن یک اندیشه…
گمشده
مرا یافت
ومن قدمهای از پس یک حنجره غم
را به گرمی حضورش
سبز ساختم
شاید دیگر نشود تنها بود
ومن هجوم ترسه را داغ نبودن سازم!
به وسوسه حضور
ما در تبسمی از یک اعجاز
متولد میشویم
به روشنی تمام باورها قسم
یکی شدن تمنای یک صدا
زندگی یست.
تولد ما شاد!

یک خط فاصله

ويك خط فاصله
ميان دودهاي
نامرئي كه وقتي عطش درد
غم ميشود
سرفه هاي
آي! عاشقا كجايي؟
ستون هاي بيستون را
به من وتوي زنجير ميكند كه زمان را
باور،غم نداريم
شايد در سوخت و سوز گازويل
اجاق كور ديگدان مادر كلان
باوراز غروب خورشيد ديروز
رابه من به تو
وهفت سنگ بيستون
آي! عاشقا كجائي هديه دهد
و دودهاي نامرئي زمان
ديگران را سجده
گازويل بي مصرف نمايند
چقدر تنها..!
كريمه راهي

طاعون سیاه خلقت

زندگي براي بودن مان رنگ ميگيرد وما ميدانيم، بودن يعني لذت از آرامش وآسايش.
چقدر ظالمانه تيغ سرنوشت بشريت درو ميكند وقتي ما انسانيت نه!حيوانيت را ترجيع ميدهيم.
هنوز ياد است مرا،سبزي وآبادي دياري خالي از حرام ،”سلام زندگي”نام خدا بركت زندگي بود ونان حلال وظيفه!براي امروزشكر ميكرديم وبراي فرداي نيامده گريه” نشوداصالت ما ،غلط ثابت شودوزندگي آلودهءحرام گردد؟”
چه زود ديرشد،وقتي طاعون سياه وارد خلقت شد!همه ميدانستند حرام ،حرام است اما خدارا بشر نما ها فراموش كردن و اشرف المخلوقات بودنشان را با سر پيچي از قانون خلقت زير هزاران سوال بي جواب مدفون!
سياه بود مثل شب، تلخ بود مثل حقيقت آري ما وسوسه شديم ودر سياهي شب روز را جستجو كرديم مثلا بزرگ بوديم وهستيم اما عجب نسل رسواگر وبدآموزي براي آينده ثابت شديم.
خاك!
سرشت انسان را حرام كوكنار كرديم ،حلالترين مادهءزندگي
خاك!
خلقت را با كشت كوكنار ننگ كرديم سجده گاه فرشتگان آسماني را آلوده گناه كرديم!
چقدر اين دست پروردهءبشر با حرام بودنش زندگيها را تباه ساخته وهنوز ما غافل،مثالي از زندگي هستيم.چه دستهاي كه براي تباهي خودشان تبر ميشوند وبه ريشه خود ميزنند.
چقدر زندگي امروز در ميان جغرافياي بنام بزرگترين منبع كشت كوكنار در جهان سخت وخجالت آور است،هم تباهيم هم تباه ميكنيم هزاران ديگري جدا از جغرا فياي مان را!
چرا كوكنار !
از هزاردر هزاران خانه هاي كه با دود وكشت كوكنار حصار شده اند صدا ميخيزد: نكن ،بترس از خدا!
گناه من وطفلانت چيست؟به آينده سياه نيامده بينديش ،حرام است به خدا حرام است آه خاك مارا ميگيرد بشر كه بماند!
واين بودن در ميان نشه گي دود ويا پول باد آورده ميكوبد ،اينست فايده كوكنار دور كردن انسانيت از برگزيده ترين مخلوقات خداوند پاك!طفلي كه در گوشه اي ازخانه خزيده از ترس ، ترس از فريادهاي پدري كه بي خبر از خود و مسوليت اش براي در مان نشه گي اش وسايل خانه را به تاراج ميبرد وزني كه با شيون وناله براي نجات زندگيش التماس ميكردواز كسي بنام مرد خانه طلب زندگي! طفل در آن گوشه تاريك تحليل بودن را با ذهن كوچكش ميكرد : وقتي بزرگ شوم تمام زمينها را آتش ميزنم تا گلي بنام كوكنار نرويد،وقتي بزرگ شوم نمي گذارم زندگي سياه شود ،مادرم گريه كند وخواهر كوچكم بترسد!
چقدر سخت است اين باور مرا !
كه تمدن مان را با تمام عظمتش فراموش لذتي زود گذر كرده ايم
حركتي نيست چرا؟واگر هست چه بي رنگ!
به دستان خاليمان باور كرديم وهمت را فراموش!
فرداي آخرت چه ميشود وجدانمان را چه كرده ايم؟
بسيج عمومي ، شويم بيدار شويم وپاك كنيم ننگ زندگي نه! بزرگتر ازآن جغرافيايمان را!

كريمه حسيني

%

ع ی د

برای تمام نبودنها دلیل میشوم
برای تمام خواستنهای
ازجنس سکوت!
کجایی تا برای شانه هایم
یک سایه بان رحمت باشی ویک لحظه گاه آرامش!
مادر!
من در تبسمی از یک بغض
گره میشوم
وتو هنوزهم نیستی!
چقدر جای خالیت
رخ نوازی میکند!
در تنهایی از من
ع ی د
بیرنگ میشودومن
همچنان کم رنگم؛
مادر!
پاهایم میلرزد.

يك تبسم فرياد!

چقدر صدا ميآيد
وانسانها كر شده اند
به داغي اشكهاي به خون رسيده
فرياد!
من هنوز در ازدحام اين كج انديشيها
تبسمي براي لغوخيانتها ميجويم!
دستي در پس اجساد به خون رنگ شده
مارا به بازي ميگيرد
وما جسد زندگي را بر دوش گذاشته
براي خيانتها دليل ميتراشيم!
كاش خونمان آبي ميبود
شايد آنوقت كسي براي كشته ساختن
زنجير نميشد
وآسمان نقطهءزيزصفر
افقي سبز را تبرك ميساخت!
يك قدم باور.

يكي ازمن

به شراكتي از ما شدنها
تقدسي ازيك افسانه
تبرُك زندگي ميشود!
يكي من يكي تو
ومايي پيدا شده از يك ….
بايد در سرشكي از باورشدن
شراكت را جشن ساخت
وسازشهاي بي نصيب را نفرين!
تا
شاهراه برده گي بميرد وزندكي
در همسربودن، تبسم وار بشكافد؛
انگشتم در ميان خميده گي دستانت
ايمان را سبز ميبيند
فردا ما خواهيم دميد!

يك حس

در حضوري از جنس خدا
يك حس تمنا ميگيريد!
واين چارسويي
به حسي از يك رنگ
بنده شدن را تجربه ميسازد؛
بايد در باوري از اخلاص
به قل هوالله وجود
سجده شكر
بروجودسائيد؛
تا شايددر حاجتي از خواستنها
رمضان زندگي،سازگارخلقت شود!

درچند وچون شعر نيمايي

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید…»

****************

ادبيات معاصر مديون انقلابيست كه نيما در ادبيات فارسي به پا كرد و باعث گرديد زبان ادبيات از مقيد بودن والزامات بي محتوا در شعر رهايي يابد.
شعر نیمایی سبکی از شعر نو فارسی است که نخستین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده و برآمده از نظریه ادبی نیما یوشیج است.
تحولی که نیما انجام داد در دو حوزه فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی بود. با انتشار شعر افسانه نیما مانیفست شعر نو را مطرح کرد که تفاوت بزرگ محتوایی با شعر سنتی ایران داشت.

شعر افسانه نيما :

در شب تيره ، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده
در دره ي سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور
در ميان بس آشفته مانده
قصه ي دانه اش هست و دامي
وز همه گفته ناگفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان
اي دل من ، دل من ، دل من
بينوا ، مضطرا ، قابل من
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سر شكي به رخساره ي غم ؟
آخر اي بينوا دل ! چه ديدي
كه ره رستگاري بريدي ؟
مرغ هرزه درايي ، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و فتاده ؟
مي توانستي اي دل ، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه
آنچه ديدي ، ز خود ديدي و بس
هر دمي يك ره و يك بهانه
تا تو اي مست ! با من ستيزي
تا به سرمستي و غمگساري
با فسانه كني دوستاري
عالمي دايم از وي گريزد
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از تو
افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود
در بر اين خرابه مغازه
وين بلند آسمان و ستاره
سالها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره
او تو را بوسه مي زد ، تو او را
عاشق : سال ها با هم افسرده بوديم
سالها همچو واماندگي
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني
مي زدت لب ، در آن موج ، لبخند
افسانه : من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه
عاشق : اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما
همچنان گردبادي مشوش
افسانه : من در اين لحظه ، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر آبي
عاشق : آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي چه خوابي
با چه تصويرهاي فسونگر
اي اسفانه ، فسانه ، فسانه
اي خدنگ تو را من نشانه
اي علاج دل ، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه
با من سوخته در چه كاري ؟
چيستي ! اي نهان از نظرها
اي نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ي تو همه از پدرها
تو كه اي ؟ مادرت كه ؟ پدر كه ؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم ، سرگذشت تو مي گفت
بر من از رنگ و روي تو مي زد
ديده از جذبه هاي تو مي خفت
مي شدم بيهوش و محو و مفتون
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه
هر زماني كه شب در رسيدي
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان ، بانگ تو مي شنيدم
اي فسانه ! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري
مي دويدم چو ديوانه ، تنها
داشتم زاري و اشكباري
تو مرا اشك ها مي ستردي ؟
آن زماني كه من ، مست گشته
زلف ها مي فشاندم بر باد
تو نبودي مگر كه همآهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد
مي زدي بر زمين آسمان را ؟
در بر گوسفندان ، شبي تار
بودم افتاده من ، زرد و بيمار
تو نبودي مگر آن هيولا
آن سياه مهيب شرربار
كه كشيدم ز بيم تو فرياد ؟
دم ، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان
در بن صخره ي كوهساران
هر كجا ، بزم و رزمي تو را بود
بلبل بينوا ناله مي زد
بر رخ سبزه ، شب ژاله مي زد
روي آن ماه ، از گرمي عشق
چون گل نار تبخالع مي زد
مي نوشتي تو هم سرگذشتي
سرگذشت مني اي فسانه
كه پريشاني و غمگساري ؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري ؟
يا كه شيطان رانده ز هر جاي ؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام ؟
يا سرشت مني ، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام ؟
يا تو بختي كه از من گريزي ؟
هر كس از جانب خود تو را راند
بي خبر كه تويي جاودانه
تو كه اي ؟ اي ز هر جاي رانده
با منت بوده ره ، دوستانه ؟
قطره ي اشكي آيا تو ، يا غم ؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه نوبن نشسته
ديده از سوز د%

روزي ازميان بودنها!

وبودن اوج ميگيرد تا تاريكيه حضور در بغضي از انزجار تمام نبودنها را دار زند!
نميدانم چرا در هر فرصت براي بودني از جنس خود بايد امتحان داد؟
مانده ام به خدا،آخر من در فصول بيرنگي از جنس تمام خواهشات زندگي راه را روشن تاريك ميبينم،باورش سخت است اما چقدر ما آدمها در بودنهاي اغراقي غرق هستيم و زندگي ميگذرد بي آنكه براي فرصتها،فرصت حضور داده باشيم!
دلم گرفته خدايا!انسانيت افسانه ميشود وما مثلاٌ انسان وار زندگي را رنگ بودن ميزنيم،ديگر گريه هم سازگار،سازشهاي قراردادي نيست و تمام هستي نيست ميشود وما مثلاٌزنده ايم!
دلم گرفته خدايا!
تنهايي را باور داريم در انديشهء فرا زميني ايمان را پسوند ميزنيم وبه مدرنيزه شدن لبخند ميزنيم تا مثلاٌ از قافله پيشرفت عقب نمانيم، ما آدمها عجب بيرنگيم و هفت خط!
امروز، همان ديروز شده است وحسرت در نقابي از جنس تلقينها و توجيعها بي اساس تنها فريب در فرار از اشتباهات را زيب زندگي ساخته است.
چرا بايد زنده بود اما زندگي را نشناخت وبراي فصولش طيفي از رنگهاي خلقت نداشت؟
چرا بايد سكوت كرد وقتي بغضي باراني سد حنجره ات شده است وتو در مياني از اشتباه وغرور خود در خفقانترين لحظات طناب دار خويش را گره ميزني؟
چرا بايد نبودوبود را كشت؟
چرا بايد چرا شد اما جوابي براي بود ونبود زندگي نداشت؟
چرا قطرهءاحساس در ادبيات وجود، نيست ميشود وقتي خود دريايي از احساس خلق شديم؟
چرا من هر روز از ديروز سختتر در خود چرا ميشوم؟

خدايادلم از تمام اين چراهاي بي جواب گرفته!
مددي كن تا از اين بودن با عظمت،ساكن سراي تنهايي و سكوت نشويم،
مارا در خواهشي از بودن به حال خود وامگذار كه ما،مايي از جنس حسرتيم!